

گره از بخت بدم باز کن ای دولت عشق
من گرفتار دلم با همه ی قدرت عشق
گفتن از معشوق احساساتم آرامم نکرد
آشنایم شد شراب و مستی و صحبت عشق
برچسب:
نویسنده: یلدا طاهری


شب من با تو خوش است و صبح من با تو بخیر
برچسب:
نویسنده: یلدا طاهری


شوق دیدار تو خواب از سر برد
لحظه ها یک به یک انگار تو را می خواهند
آرزوی در دلم هست که تو خبری
کاش می شد که بفهمی تو چه حالی دارم
با تمام دل و فکرت
با همه جان و تنت
برچسب:
نویسنده: یلدا طاهری


سرنوشت این نیست من تسلیم هر دردی شوم
هم طلا زرد است و من هم رنگ بد زردی شوم
سعی باید کرد و عاقل بود و دل را صاف کرد
پستی و بالا کشیدم تا که من مردی شدم
برچسب:
نویسنده: یلدا طاهری


عشق یعنی
شب من با تو خوش است و صبح من با تو بخیر.
برچسب:
نویسنده: یلدا طاهری


سال ها می گذرد
و من انگار هنوز آن پسرم
که فقط ساکت و سخت
سعی دارد که بفهمد حال این دنیا را
و دلیل اینهمه رویا را
که حقیقت چیست از بودن ما
و بداند که بجز عشق چه چیزی حق است؟
برچسب:
نویسنده: یلدا طاهری
با خیالات شبانگاهی خود با دل خویش
و صدایی که فقط در دل اشعار من است
من و تنهایی و افکار تو و طاقت تنگ
در سکوتی که فراهم نشود جز دل شب
لب به لب پر شدم از لذت دنیای خودم
که تو باشی و من و اینهنه زیبایی محض
من به رویای وصال تو چنین مست شدم
وای از آن روزی که در آغوش تو گرم شوم
برچسب:
نویسنده: یلدا طاهری
چون تمام حرف من با تو فقط باد هواست بی نتیجه بی سرانجام و پشیز عشق ماند و من خودم ماندم و هیچ باز هم شاعر و شعری بی نصیب
برچسب:
نویسنده: یلدا طاهری
هوا سرد است و من سردم و شعری سرد میخواهم که سرمای دلم را چون گلی در بین برف و یخ شکوفا سازد احساسم
برچسب:
نویسنده: یلدا طاهری